|
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 19:12 توسط بنفشه |
با تو جرقه های عاشق شدن در آتشکده ی متروک قلبم شعله کشید ترانه های عاشقانه ام با تو به حقیقت رسید انجماد رگهای یخ زده ام در شراره آغوش سوزانت ذوب شد و با تو و وجود متبرک توست که می خواهم بمانم تا همیشه و همیشه در کلبه عشق میزبان نفس های عاشقانه ات خواهم ماند + نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 3:0 توسط بنفشه |
پشت این پنجره یک همزاد است... که مرا می بیند... او غریبانه غزلهای مرا از لبم می چیند غم تنهایی خود را با او همه شب می گویم او به من می نگرد من اسیر اویم من به این پنجره عادت دارم اه این پنجره یک آینه است اه... بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرد + نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 12:13 توسط بنفشه |
خلوتم را نشكن به شب پروانه به صداي نفس شهنامه به طلوع اخرين افسانه نقش ديوانگي يك عاشق بر سر ديواري پيدا شد. خلوتم را نشكن خلوتم بس دور است ز هواي دل معشوق سهند خلوتم راه درازي ست ميان من و تو خلوتم مرواريد است به دست صياد خلوتم تير وكماني ست به دست ارش خلوتم راه رسيدن به خداست ![]() + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 16:51 توسط بنفشه |
من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نیلبک چوبین مینوازد آرام ، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
نمی گویم كنارم بنشین + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 23:15 توسط بنفشه |
در جلوي عشق زانو بايد زد بايد رام عشق شد پيش چشم ديگران بهر عشق بايد شكست زندگي را بايد فدا كرد لحظه ها را بايد به باد داد ثانيه ها را بايد شمرد لحظه ي ديدار را بايد در خواب ديد رنگ عشق را نتوان فهميد شايد بي رنگ باشد شايد هم رنگارنگ صداي عشق را ميتوان شنيد اما از درون... شايد بي صدا باشد اما ميتوان ته صدايي شنيد زندگي مجموع صحنه هاست صحنه هايي بي ادعاست آره،تو بازيچه ي دست زندگي شدي سعي كن برنده اين بازي باشي اما مطمئنا تو جلوي زندگي باخت رو ترجيح ميدي!!! دنيا رو ميبيني؟ ناشنواست! هيچي از حال تو رو نميشنوه! اصلا تورو نميبينه! اما تو چي؟ چرا بهش اهميت ميدي چرا به مشكلاتش پاسخ ميدي؟ چرا زندگي ميكني؟ + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 3:28 توسط بنفشه |
دختر بچه گيج گيج بود از اينهمه تناقض + نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 0:37 توسط بنفشه |
بخدا خسته شدم، شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل غمگین گل یاس نداشت باید اینطور نوشت چه شقایق باشد چه گل میخک و یاس زندگی اجباریست ... + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 2:51 توسط بنفشه |
دوستای گلم اینو حتما بخونید
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. + نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 17:43 توسط بنفشه |
به نام دوست چرا گریه نکنم ؟ + نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 15:20 توسط بنفشه |
|
| |||||